آش نذري
پنج شنبه بعداز ظهر تقريباً ساعت 4 بعداز ظهر رفتيم خانه ماماني تا براي افطار آش رشته بپذيم آخه بابا نذر داشته بايد مي پختيم ماماني هم مي خواست بپذه براي همين هر دو رو يكي كرديم و خانه ماماني اونو پختيم ماماني ديگ آش و برد توي حياط و روي گاز گذاشت و شروع كرد به پختن سبزي و بعدهم حبوبات و ريخت و شما خانوم خانوما هم داشتي توي حياط بازي مي كردي ، خلاصه نوبت رسيد به رشته ريختن من هم رشته ها رو آوردم تا با ماماني بريزيم توي آش حدود 10 بسته رشته بود من و ماماني كه داشته اين رشته ها رو مي ريختيم شما اومدي و گفتي مامان من هم ميشه كمك كنم . ماماني هم گفت بهش بده بريزه شما خودتون از توي جعبه رشته يك مشت رشته بر داشتي و رفتي پاي ديگ آش و مرتب صلوات مي فرستادي و سوره هاي قرآني كه بلد بودي مي خوندي ....
ماماني هي قربونت مي رفت و مي گفت دعا كن كه مشكل مامان و بابا حل بشه ،
تا اينكه آش هم ساعت 7 آماده شدو من و بابا محسن شروع كرديم به كشيدن و بعدش هم محمد عمه ميترا با محمد عمه سهيلا با بابا سه تايي سيني هاي آش و مي بردن و پخش مي كردن.
بعد از افطار هم تمام كارهاي ماماني و من و بابا انجام داديم و حياط و هم شستيم ساعت 2 بود كه ديگه رفتيم خانه خاله مريم و اونجا احيا گرفتيم و بعد هم سحري خورديم و نماز صبحمونم خونديم و گرفتيم خوابيديم ...


آش نذري
